وقت عریانی عشق

به نام خدامند بخشنده مهربان رواق منظر چشم آشیانه ی شماست کرم نما فرودآکه خانه ی توست

 

ببین چگونه بگویم که دوستت دارم...

برای قول و دوست داشتن...

به

سید مهدی موسوی

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرودآ که خانه،خانه توست

 من نه عارفم نه صوفی

نه درشت کلام و فاضل

من زنم یه زن عادی

گاهی مجنون گاهی عاقل

 

« ای که حرفای قشنگت

منو آشتی داده با من»

و چه بگویم از...

 

 

 

 

 فروغ فرخزاد

                               به یادت  :  فروغ عزیزم                                  

هر چه دارم از خودم دارم.و هر چه که ندارم،همه آن چیزهایست که می توانستم داشته باشم اما کجروی هاو خود نشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آن ها برسم.می خواهم شروع کنم.بدی های من به خاطر بدی کردن نیست، بخاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است...

هنرمند،همیشه زنده

روحش شاد

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یآس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی.

 

معشوق من

با آن تن برهنهٔ بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

خط های بیقرار موّرب

در طرح استوارش

دنبال می کنند

 

معشوق من

گوئی ز نسل های فراموش گشته است

گوئی تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواریست

گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

فانون صادقانه قدرت را

تأیید می کند

او وحشیانه آزاد است

مانند یک غریزه سالم

در عمق یک جزیره نامسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمه مجنون

از کفش خود غبار خیابان را

 

معشوق من

همچن خداوندی،در معبد نپال

گوءی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یادآور اصالت زیبایی

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار می کند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

او با خلوص دوست می دارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

غمهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست می دارد

یک کوچه باغ دهکده را

                         یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

 

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین عجایب

چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت

در لابلای بوتهٔٔ... هایم

پنهان نموده ام

 

 زندگی بهتر ایااین میشه

 

 

 

       *وقت عریانی عشق*

«کسی می آید

کسی که مثل هیچ کس نیست»

این روزها حال و هوایی داشته ام

که ای کاش

تمامی دوستداران و ناآگاهان به:

*مهدی موسوی (پدرغزل پست مدرن)*

آن را تجربه می کردند...

"بیچاره دشمنان شما ما که دوستیم"

                آه...

عشق به ادبیات،غزل پست مدرن

           عشقی وطنی ست.

                 *ایران*

هر چه داری را بگذارو...

این           حقیقت زنده:

             *مهدی موسوی*

تا آخرین نفس با من است

و اندیشه ام را زلال می کند

تا فریاد کنم:

     درود بر  *پدرغزل پست مدرن*

     درود بر    *مهدی موسوی*

«کسی که مثل هیچ کس نیست»

            * الهام استادهاشمی *:

            24 بهمن 61 تهران.

فقط یکبار قراره زندگی کنه مث الهام.

پس داره زندگی می کنه...

میره دنبال چیزایی که دلش می خوادشون...

      شانزدهم آبان ماه 1390

 

شعری از سید مهدی موسوی که خیلی دوستش دارم...

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

خسته بر سیخ رود... بعد صعودی بکند!

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی

نه که از سـ-کس... که «مهشید» حسودی بکند!

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!...

ضبط روشن شد و یکباره همه کنده شدند

اسم ها در وسط خانه پراکنده شدند

جام ها رفت هوا... نوش! [صدایی آمد]

خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود

زن عقدیم کمی آنور ِ بدمستی بود!

لب به لب بود در آغوش کسی کنج اتاق

من پی ِ جاذبه ی فلسفه ام در اخلاق!

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

لذت آن است که او خواسته، او می خواهد

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که...!

من، پُر از لذت ِ دیدن وسط آتش که...

خانه از هوش شد و پنجره دیواری شد

زن ِ عقدیم به رقص آمده و ماری شد

بعد پیچید در آغوش زنانی دیگر

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

بسته شد، باز شد و بسته ی لذت، مشتش!

مردی آهسته در آغوش گرفت از پشتش

همه راضی و من ِ سوخته بدتر راضی

بعد سیگار درآورد به آتشبازی

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش

او پی ِ کار خود و جمع، همه در کارش!

بَعد رفتیم به مستی ِ اتاقی دیگر

بُعد تنهایی و لذت وسط ِ ما سه نفر!

شب سه قسمت شده از چشم و لب بیهوشش

عادلانه وسط مرد و من و آغوشش

شب سه قسمت شده از مرد و من ِ در بندش

عادلانه وسط ِ حادثه ی لبخندش

حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!

شب موهاش سرانجام درازی دارد

همه ی فلسفه ها جمع شده در شادی

زن عقدیم، برهنه! وسط ِ آزادی

گوشه ای پرت شده غیرتم و تن پوشش

عشق در چشمم و در چشمش و در آغوشش...

پچ پچ جمع شده توی اتاق بغلی

حسن و عاطفه و مریم و مهشید و علی

جمع ِ آماده شده، خنده ی آماده شده

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

جمع بیمار، شب ِ بی هدف ِ سرگردان

بحث داغ من و تو باعث ِ خوشحالی ِ شان

بحث بدبختی من، بحث ِ تو ِ هرجایی!

باعث حرف زدن در وسط تنهایی!

تا دم ِ خانه سر ِ ما هیجان و لبخند

تا فراموش کنند اینهمه تنها هستند

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن...

فلسفه خواندن ما در وسط تختی که...

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که...

نقشه ی فانتزی و تجربه هایی تازه

عشق و دیوانگی ِ درهم و بی اندازه

خواب من روی کتاب و صفحات ِ باقی

پایبندی تو به نسبیت ِ اخلاقی!!

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ

بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...

طرح انسانی یک حسّ فراانسانی

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...

 

 

 

 

شعری ( احساسی) که بعد از 13 سال دوباره نوشتیم :

... اما با حس و حقیقت زنده حضورت در کنار من و حس مشترک من و تو...

و چه بگویم از...

 

حلقه در انگشت چپت که چپت

دوست/ش داشتن در/دِ دلت که دلت

در بیان ِ آن چه شد دلواپسی

لخت و عریان انتظاری در کسی

طرح "لبخند" و "حسّ فراانسانی"

در دو انسان دو چشمی...بمان بارانی

توی سرمای ِ کوچه/هایی دلپیشه ای

شعرِ یاری انتظاری دلپیچه ای

"راه آهن" زردِ زردت که زرد

رُز به سرخی سردِ سردت که سرد

رقص ِ کردیم بی تو! در تو! با تو!

شعر ِگفتیم بی تو! در تو! با تو!

تخت، مترو نخوابیدی که نه

دست، از جا کند آرامی که نه

سکس درمترو! نگاهی مضطرب

عشق در تو واژه هایی ملتهب

هر شبم آغوش، حسّ سکس! آه !

دختری درتخت ِشاه/زاده روی ِماه!

خواندنت آواز ِ شعرش، مدرسه

عطر مِیْ/زد شعرهایم وسوسه

دیدنش در شک شدن یک حسّ گیج...!؟

دیدنت خواندن به روی سن و هیچ...!؟

طرح امضا روی کاغذ : شعر شعر

طرح شِی شیطون ِچشمت : مهر مهر

 

" سر ساقی سلامت "

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط الهام استادهاشمی نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت